سازگارم...

سلام....

امشب همه چیز دست به دست هم داده تا باز  گریه سر بدم

امشب ستاره ها هم برام چشمک نمیزنند

امشب باز کسی نیست تا براش از درد بگم از غم بگم از عشق بگم...

امشب هم تنها....

داداش خیلی خرابم

وقتی حالم اینجوریه دوست دارم بگم ... بنویسم

پس گوش کن به حرف های که دل میگه و دستام مینویسه....

 

سازگارم

با تنهای خود سازگارم

با غم های دنیا سازگارم

با دردهای بی درمانم سازگارم

با نامردی های دنیا سازگارم

با ناملایمتیهای این دنیای زشت و زیبا سازگارم

با تمام خنجرهای که به قلب عاشق زدن     سازگارم!!!

با تمام نگاه های عاشق دروغین سازگارم و همیشه سازگارم

اما ایا کسی با این وجود خراب و درد کشیده ی من سازگار است؟؟؟!!!

من با همه و همه چیز سازگار بودم

سازگار هستم

ایا سازگار با من سازگار است؟؟؟

پسرک

همیشه سعی میکرد تو جمع باشه همیشه سعی میکرد که نشون بده که مثل همه ی ژسرهای دیگه است .طوری رفتار میکرد که انگار نه انگار که یه حسی تو وجودش داره اتیشش میزنه. بیخیال بود یا بهتر بگم کخه بیخیالی سیر میرد . خب باید هم اینجوری باشه چون نمیتونست به هر کسی بگه که چه حسی و حالی داره . روزها همینجوری میگذشت هر بار که صبح از خواب پامیشد و جلوی اینه قرار میگرفت به خودش میگفت نکنه به کسی بگی  تو متفاوتی اون موقع نمیتونی ارتباط برقرار کنی اون موقع نمیتونی کسی رو که دوستش داری همیشه ببینی . اصلا شاید اون هم از  تو دور بشه چون نمیتونه درک کنه که تو چی هستی. خب هر روز صبح این مکالمه داغونترش میکرد اخه تا کی باید اینجوری باشه تا کی باید پشت یه نقاب زندگی کنه تا کی باید حسرت بغل کردن اونی رو که دوستش داره رو تو وجودش بکشه پسرک همیشه اشک میریخت تو تنهایی اتاقش اما هیچ وقت نتونست با خودش کنار بیاد. هر وقت که حسابی تو تنهایی های خودش گریه میکرد و از اتاقش بیرون میومد " وقتی مادر پدریا خواهراش اون رو میدیدن و نگاه به چشمای قرمزش میکردن میگفتند تو که این همه وابت میاد چرا نمیری بخوابی .....! اما اوناها هم نفهمیدن که قرمزی چشمای پسرک بخاطر چیه......!

ای شب

 
ای شب
ای وارث بی بدیل تنهایی
اینقدر آزارم مده
کمی دست و دل بازی بد نیست
سوگند میخورم
...
سوگند به این سگهای ولگردی که بی خانمانی را ناخواسته به ارث می برند
سوگند به قلب خستهء خفاشهایی که که همچون ارواح سرگردان
تا سپیده دمان نا امیدانه به هر سو پر می کشند
سوگند به این خزندگان بی پناهی که تن نحیفشان را
صمیمانه به چکمهء هر بیگانه ای میسپارند
سوگند میخورم
سوگند میخورم که جای زیادی را در دامان سکوتت نگیرم
کز میکنم
یک گوشهء امن کافیست

ای شب
من تشنهء تاریکی عمیقی هستم که خود نیز در آن غوطه وری
ای شب
ای مادر آرامش
مرا بپذیر
دستانت را بگشا
ببین چگونه ، چون کودکی نگران ، بدیدارت آمده ام
قطره قطره نقل اشک را بر پایت میریزم
شباش اندوه را اینچنین دیده ای؟
مرا بپذیر
مرا بپذیر
 

کاش...

ای کاش
می دانستی

که من
این بی کس
این تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به امید دیدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جای داده بودم
ای کاش ...