از این شهر میترسم...
از این شهرم میترسم
از این سیبیل هااز تاکسی که همین بوق از پیاده راهای شلوغ از تنه زدن های مشکوک از از اذان مغرب از نور نارنجی رنگ خورشید زمستان از از این که سر کوچه برم ماست و شیر بگیرم از اینکه باید عذا بخوریم تا شاید زنده بمونیم از این شوهر دسته دیزی عمت که بیاد سلام تعارف کنه وسط استاتوس نوشتنت از دونسته هام ندونستم ها از هرچی که به واژهی هستم ختم بشه از مسعود ی که هی بره رو مخت از این جنبش ِسبز زرد شده از رقص از نقاشی از عکاسی فقط میشه توی این قرمه سبزی لوبیاهاشو سوا کرد برای این غ//////م زمانه جان منش نشانه من کی گفته من من که از بازترین پنجره با مردم این ده این ده این دِه
من رویا ندارم
از اینم می ترسم
از این سیبیل هااز تاکسی که همین بوق از پیاده راهای شلوغ از تنه زدن های مشکوک از از اذان مغرب از نور نارنجی رنگ خورشید زمستان از از این که سر کوچه برم ماست و شیر بگیرم از اینکه باید عذا بخوریم تا شاید زنده بمونیم از این شوهر دسته دیزی عمت که بیاد سلام تعارف کنه وسط استاتوس نوشتنت از دونسته هام ندونستم ها از هرچی که به واژهی هستم ختم بشه از مسعود ی که هی بره رو مخت از این جنبش ِسبز زرد شده از رقص از نقاشی از عکاسی فقط میشه توی این قرمه سبزی لوبیاهاشو سوا کرد برای این غ//////م زمانه جان منش نشانه من کی گفته من من که از بازترین پنجره با مردم این ده این ده این دِه
من رویا ندارم
از اینم می ترسم
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 10:20 توسط ادم
|