.....
رَم می کنم! لاف و ماف نمی زنم، ولی خیلی گریزپا هستم. هرگز چیزی را تا آخرش
دنبال نکرده ام، که یک جور مشکل است...به سنگ گفت: اگر من دُختر بودم و با
حرامزاده ی خودپسندی مثلِ خودم روی هم می ریختم، سخت از کوره در می رفتم
.حالا که به گذشته نگاه می کنم، از این بابت یقین دارم. نمی دانم آنها چطور اینهمه
مدت با من کنار می آمدند؛ جای تعجب است!درست می گویم یا نه؟ نه خیلی خوش
قیافه ام، نه چندان داغ، پولدار هم که نیستم. نه شخصیت بزرگی هستم و نه زیاد
هوشمند. امتیازهای منفی زیاد است. چندان محبوب نبودم، اما همیشه یکی زیر سر
داشتم!وقتی این ماجراهای عاشقانه را تعریف می کرد، سنگ را نوازش می داد.
داد زد:آهای سنگ! آهنگ قشنگی است، نه؟ واقعاً دل آدم باز می شود. موافق
نیستی؟!سنگ ساکت بود.نمی دانست آیا سنگ به موسیقی گوش می دهد یا به
حرف های او، اما بهرحال ادامه می داد...و من اینجا نشسته،مانند سنگ،یا مثلِ
سگ،مثلِ سگی که از دیدن صاحبِ جدیدش کفریست...