می "زدم و لولم مستم و شنگولم

حال خوشی دارمکیف فولمو جورم


 ولی حالا، تاریک روشنِ غروب است و من در خانه هستم.

بر چارپایه ای نشسته ام و سَرم پایین و پایین تر می رود تا عاقبت لبهای

مرطوبم بر زانویم قرار می گیرد و تنها به این صورت است که به خواب می روم!

گاهی دراین وضع تا نیمه شب باقی می مانم، و وقتی که جمع شده در خویش،

مثل بچه گربه ای در زمستان، مثل قالب یک صندلی ننویی، سر بر می دارم،

می بینم آب دهانم سر زانوی شلوارم را خیس کرده است، چون که من می توانم

به خودم تجمل مطرود بودن را رَوا بدارم، هر چند هرگز مطرود نیستم، فقط

جسماً تنها هستم، تا بتوانم در تنهایی ای بسر ببرم که ساکنانش اندیشه ها هستند،

چون من یک آدم بی کله ی ازلی ابدی هستنم،

و اِنگار که ازل و ابد از آدمهایی مثل من چندان بدشان نمی آید!